شعر بسیار زیبا و عاشقانه
![]()
با عرض سلام من احسان هستم من امید وارم که این برنامه های که من در این وبلاگ تدارک دیدم خوش تان بیاید
Untitled
ArianaNet.com ist launched
علم و زمان
خانه ای بی تو
محاکمه عشق
عشق سینه
نگار سست پیمان
آشنائی
گل رویا
بـــرگریـــیزان
از یاد رفته
گر بوسه میخواهی
مستی و دیوانگی
شبهای مهتابی
من ترا بخاطر عشق دوست دارم
تدبیر
شب پشت در
مونس تنهائی
امشب
جالب است بدانید
دنیای دون
از غم تو
غم هجر یار
سوراخ کردن مو
آین هم شعر های مرحوم احمد ظاهر
دامین رایگان دامنه رایگان
بهترین سایت خبری جهان
بهترین سایت وبلاگ دهی فارسی pmcblog.com
بهترین سایت وبلاگ دهی جهانی itnblog.com
لینکستان محل معرفی و قرارگیری سایتهای شماست
تابلو روان
Free Domain i2ir.com
pmcblog
itnblog
مجله های رایگان دنیا
Free Magazine
وبگردی در دنیای مجازی
اخبار ایران و جهان
عکس های روز
سینما ایران و جهان
news-hot
International news
افراد آنلاین :
بازديد ها
:
Powered By: AryanaBlog.Com
علم و زمان
ارسال شده در تاریخ 2007-Jun-17 و ساعت 03:00
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
[ نویسنده : ehsan ][
موضوع : ]
[
نظرات [
2 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]